چرا انسان به درمان نیاز دارد؟
“تاثیردرمان بر مغز”
اگر فرض بگیریم که ضرورت، موتور تولید همه نوآوریهاست، این پرسش مطرح میشود که چه ضرورتهایی موجب خلق روان درمانی شده است.
پاسخ به این پرسش در تاریخ تکامل ما و نحوه نمود آن در بدن، روابط و تجارب روزمرهمان نهفته است. تکامل فرایندی انطباقی است، اما باید بدانیم که هر انطباقی خود به یک یا چند چالش جدید منجر میشود که برای آن به انطباقهای جدید دیگری نیاز است.
بنابراین ، همانطور که همه ما تجربه کردهایم مسائلی که در ابتدا خوب به نظر میرسند، ممکن است پیامدهای غیر منتظرهای داشته باشند و در انتها بسیار مشکل ساز شوند.
ذهن انسان تابلو فرشی است که از ترکیب فرایندهای ژنتیکی، زیستی و ارتباطی خاصی به وجود آمده و ما را به ابر ارگانیزمهایی مانند خانواده، قبیله و فرهنگ پیوند میزند.
تاریخ تکاملی ما پیوندهای عمیق بین بدن ذهن و کیفیت روابطمان را تبیین میکند و همچنین به ما امکان میدهد تا یکدیگر را درمان کنیم.
از منظر آناتومی انسان مدرن حدود ۱۰۰ هزار سال پیش، از اجداد نخستین ما تکامل پیدا کرد.
به نظر میرسد ۵۰ هزار سال طول کشید تا مغزها فرهنگهایمان در تکاملشان به حدی از پیچیدگی برسند که ما را قادر سازند زبان، برنامهریزی و خلاقیت را به کار گیریم.
اما افسوس که این پیچیدگی به چالشهای جدیدی منجر شد. تواناییهایی که اخیرا ما انسانها به دست آوردهایم مانند منطق، تخیل و همدلی بر پایه همان شبکههای ابتدایی مغز پستاندار گونه و خزنده گونه ما بنا شدهاند که ترسها ،خرافات و تعصبات ما را هدایت میکنند.
هماهنگ سازی سیستمهای نورونی که متعلق به دورههای تکاملی مختلف است پیچیدگیهایی را در مغز ایجاد کرده که باعث شده ما انسانها به شدت در معرض کج تنظیمی، تجربه ذهن و تفکر و قضاوت اشتباه باشیم.
در هر نقطه از تاریخ تکامل، انتخابهایی بر اساس بقای ما انجام شده که به گونه ما انسانها امکان داده خودش را با چالشهای جدید سازگار کند. اما خود این سازگاریها زمینه را برای مشکلات دیگری مهیا کرده است.
متاسفانه ،تکامل برنامهای راهبردی برای آینده نیست، بلکه انطباق با وضعیت کنونی است.
اکنون با چند نمونه از دستاوردهای تکامل آشنا میشویم که موجب رنجهای روانی میشود و افراد را به روان درمانی میکشاند:
*راهبردهای تکامل که موجب استرس روانی انسان میشود.
“نیم ثانیه حیاتی”
همانطور که فروید شارکو و بسیاری از دانشمندان پیش از آنها اظهار داشتند ،مغز چندین مسیر موازی برای پردازش اطلاعات هوشیار و ناهوشیار دارد.
اولین مسیر ،که خیلی هم زود تکامل یافته و با حیوانات مشترک است ،سیستمهای سریع برای پردازش حواس ما حرکات بدنی و فرایندهای جسمی است. ما این سیستمهای بدوی را ،که غیر کلامیاند و در سطح تفکر هوشیارمان نیستند، با عنوانهای “حافظه پنهان” “ناهوشیار” یا “حافظه تنی” میشناسیم.
اینها خاطراتی اند که ما هوشیارانه به یاد نمیآوریم ولی هیچگاه فراموششان هم نمیکنیم. این سیستمهای تند همانهایی هستند که اجداد ما، قبل از آنکه به آگاهی هوشیار برسند از آن برخوردار بودند.
سیستمهایی که در مرحله بعد به وجود آمدند، و گاهی با عنوان “سیستمهای کند” از آنها یاد میشود شامل آگاهی هوشیار میشوند و خلق روایات ،تخیلات و افکار انتزاعی را ممکن میسازند.
این سیستمهای کند که در نتیجه تعاملات اجتماعی پیچیده توسعه مییابند و به همین علت، در این فرایند ،اندازه مغز هم بزرگتر میشود ، خودآگاهی و خود تحملگری را امکانپذیر میسازند.
تفاوت زمانی بین پردازش در سیستم تند و کند نیم ثانیه است.
این نیم ثانیه حیاتی اصلیترین دلیلی است که ثابت میکند ما به روان درمانی نیاز داریم.
نیم ثانیه شاید در مقیاس ما زمان زیادی نباشد، اما برای مغز قطعاً زمان زیادی است.
یک فعالیت مغزی بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ میلی ثانیه یعنی همان نیم ثانیه زمان نیاز دارد تا در آگاهی هوشیار مغز ثبت شود. این در حالیست که مغز ما اطلاعات حسی ،حرکتی و هیجانی را فقط در ۱۰ تا ۵۰ میلی ثانیه پردازش میکند.
علت این است که پردازش هوشیارانه نیاز به درگیر شدن نورونها و سیستمهای نورونی بسیار بیشتری دارد. ما هر روز شاهد فعالیت سیستم تند هستیم، مثلاً وقتی به ظرف داغی دست میزنیم یا در حال رانندگی کسی جلوی ما میپیچد، بدن ما سریعتر از آگاهی هوشیار واکنش نشان میدهد.
درک این موضوع دشوار است چون ذهن ما این توهم را به وجود میآورد که کنترل آگاهانه این واکنشهای خودکار در دست ماست.
با اینکه نیم ثانیه زمان زیادی برای ارتباط نورونی است، برای آگاهی هوشیار به سختی قابل درک است. در این نیم ثانیه حیاتی ،مغز ما مانند موتور جستجو عمل میکند و به شکل ناهوشیار، خاطرات بدن و هیجانات ما را جستجو میکند تا اطلاعات مرتبطی پیدا کند. در واقع ، ۹۰ درصد درون دادهایی که به قشر مخ میرود از پردازشهای نورونی درون مغز است نه از دنیای خارج.
این نیم ثانیه به مغز فرصت میدهد تا تجربه کنونی ما را بر اساس الگوهای گذشته بسازد، الگوهایی که ذهن ما آنها را به عنوان واقعیت عینی، پذیرفته است.
در نتیجه ما حس میکنیم داریم در زمان حال زندگی میکنیم، در حالی که در حقیقت داریم نیم ثانیه قبل را تجربه میکنیم. فاصله پردازش این دو سیستم ما را در درک این مسئله یاری میکند که چرا بسیاری از ما ، به رغم ناکامیهای پیشین ،همچنان تمایل داریم الگوهای رفتاری قدیمی و ناکارآمد را تکرار کنیم.
قبل از آنکه ما هوشیارانه از یک تجربه آگاه شویم، آن تجربه بارها پردازش شده ، خاطرات را فعال کرده و الگوی پیچیده رفتاری را آغاز کرده است.
نمونههای این فرایند را در سبکهای دلبستگی و مفهوم انتقال در روان درمانی میبینیم که در طی آن ،مغز از روابط گذشته استفاده میکند تا درک ما را از افکار ،احساسات و نیتهای دیگران شکل دهد. تحریفهایی که در این فرایند فرافکنان ریشه دارند گاهی برای یک عمر، بیآنکه ما متوجه آن شویم، ارتباطمان را تخریب میکنند.
این واقعیت که بسیاری از تجارب هوشیارانه ما بر پایه فرایندهای مغزی ناهشیار قرار دارد ما را در معرض خطر ادراکها و اطلاعات نادرستی قرار میدهد که ذهنمان آن را درست میپندارد.
هرچه این تحریفها بیشتر باشد، عشق ورزیدن کار کردن موفقیت آمیز دشوارتر میشود.
هشیار کردن ناهشیار هدف اصلی فروید بود و این سوگیریها را هدف قرار دادند سوگیریهایی که آن نیم ثانیه حیاتی به وجود میآورد.
منبع: کتاب چرا روان درمانی موثر است؟
نویسنده لوئیس کازولینو
مترجم حامد حکیمی
شروع گفتوگو
اگر این متن به تجربه شما نزدیک است، میتوانید برای هماهنگی جلسه اولیه از طریق تماس یا واتساپ اقدام کنید.

