درد از دیدگاه فروید
درد در نظریه روانکاوی کلاسیک: تحلیل فرویدی
۱. جایگاه درد در روانکاوی اولیه
فروید در آثار متعدد خود نشان میدهد که درد نه فقط پدیدهای جسمانی، بلکه عنصری بنیادین در ساحت روان و اقتصاد روانی انسان است.
برخلاف دیدگاههای پزشکی زمانهاش که درد را به عملکرد نورونها و سیستم عصبی تقلیل میدادند، فروید تلاش میکند درد را به عنوان بخشی از حیات روانی تفسیر کند، یعنی به عنوان نمودی از تعارض، فقدان، تنبیه، و گاهی حتی لذت.
۲. اصل لذت و تجربه درد
در نظام نظری فروید، اصل لذت (Pleasure Principle) یکی از اصول بنیادی کارکرد روان است. این اصل بیان میکند که روان همواره در پی کاهش تنشها و افزایش لذت است. از این منظر، درد به عنوان تنشی روانی یا جسمی تلقی میشود که اصل لذت تلاش در دفع یا کاهش آن دارد.
اما فروید بهزودی متوجه میشود که ساختار روان پیچیدهتر از آن است که تنها تحت فرمان اصل لذت باشد. در بسیاری از موارد، فرد دوباره و دوباره وارد موقعیتهایی میشود که تولید درد میکنند. این مسئله در تضاد با اصل لذت است و نشان میدهد که در روان، چیزی فراتر از جستوجوی لذت عمل میکند.
۳. سائق مرگ و بازگشت به درد
فروید در آثار بعدیاش، بهویژه در کتاب «فراسوی اصل لذت» (1920)، نظریه جدیدی را مطرح میکند که سائق مرگ (تاناتوس) نام دارد. او میگوید که در کنار سائق زندگی (اروس)، که به ساخت، خلاقیت، و لذت مربوط است، نیرویی در روان وجود دارد که به سوی فروپاشی، تکرار آسیب، و حتی نابودی خود سوق میدهد.
سائق مرگ، در پی بازگشت به وضعیت پیشازندگی، یعنی سکون مطلق است. از این منظر، تجربه درد میتواند بازنمایی روانی این میل باشد: میل به بازگشت به نقطهی صفر، قطع ارتباط با ابژه، و تجربهی ناب لایههای غیر نمادین ذهن.
۴. مازوخیسم: هنگامی که درد، لذت میشود
در مقاله مهم «مسئله اقتصادی مازوخیسم» (1924)، فروید به پیوند پیچیده درد و لذت میپردازد. مازوخیسم در نگاه فرویدی نه صرفاً یک انحراف جنسی، بلکه ساختاری روانی است که درد را در خدمت لذت قرار میدهد.
او سه نوع مازوخیسم را از هم متمایز میکند:
الف) مازوخیسم اروتیک:
فرد از تجربه درد جسمی یا روانی، لذت جنسی میبرد. در اینجا بدن ابژهای برای رنج و همزمان برای میل میشود. بدن محل نمایش کشمکش میان اصل لذت و سائق مرگ است.
ب) مازوخیسم زنانه:
فروید این مازوخیسم را در موقعیت منفعل-پذیرانهی زن در مواجهه با ابژه قدرتمند تحلیل میکند. درد، راهی برای رسیدن به پذیرش و در آغوش گرفتن ابژهای است که دستنیافتنی یا سلطهگر است.
پ) مازوخیسم اخلاقی:
در این نوع، فراخود (Super-Ego) نقش اصلی را ایفا میکند. فرد احساس گناه دارد، و درد (روانی یا جسمی) را بهعنوان شکل ناخودآگاهِ تنبیه خود بهکار میبرد. در اینجا درد، محصول عملکرد یک فراخود سختگیر، خشن، و بدون بخشش است.
مازوخیسم اخلاقی، بهویژه در روانرنجوران، بسیار رایج است: فرد در زندگی روزمره، موقعیتهایی انتخاب میکند که در آنها شکست میخورد، تحقیر میشود، یا تحت ستم قرار میگیرد؛ چرا که ناخودآگاه به او میگوید «لیاقت لذت و موفقیت را نداری.»
۵. درد و فقدان ابژه: مالیخولیا بهمثابه درد روان
در مقالهی مهم «سوگواری و مالیخولیا» (1917)، فروید تفاوتی بنیادین میان فرآیند سوگ و مالیخولیا قائل میشود که فهم آن برای تحلیل روانکاوانهی درد بسیار ضروری است.
سوگواری واکنشی طبیعی به از دست دادن ابژه است. در طی آن، فرد با واقعیت فقدان روبهرو میشود، لیبیدوی خود را بهتدریج از ابژهی ازدسترفته بازمیگیرد و سرانجام آن را به ابژههای دیگر پیوند میزند. درد روانی در این مسیر امری ضروری، سازنده و بخشی از فرآیند گذار از فقدان است.
اما در مالیخولیا یا افسردگی مرضی، مسیر سوگواری دچار انسداد میشود. فرد نمیتواند لیبیدوی خود را از ابژهی ازدسترفته باز پس گیرد، زیرا ابژه به درون روان درونیسازی شده و بخشی از ایگو شده است. بنابراین، انتقادی که قبلاً متوجه ابژه بود، اکنون متوجه ایگو میشود. این همانجاست که درد روانی در مالیخولیا جنبهی خودتنبیهی پیدا میکند:
فرد خود را بیارزش، گناهکار، مستحق تنبیه و حتی نابودی میداند.
در این ساختار، درد تبدیل به بقایای روانی رابطهای با ابژهای میشود که در آن عشق و نفرت در هم گره خوردهاند. تنبیه خود، همانطور که فروید میگوید، در واقع تنبیه ابژهی ازدسترفته است که اکنون در روان درونفکنی شده است. از این منظر، درد در مالیخولیا، بازماندهی یک دلبستگی حلنشده است.
این نظریه بهویژه در توضیح اختلالات روانتنیِ همراه با افسردگی شدید اهمیت دارد: جایی که بدن مکان بروز فقدانهای پردازشنشده میشود و سوژه، بهجای پرداختن به سوگ، در درد باقی میماند.
۶. درد روانتنی: بدن بهمثابه صحنهی نمایش ناخودآگاه
فروید از نخستین آثارش، بهویژه در کتاب «مطالعاتی درباره هیستری» (1895) با همکاری بروئر، به بررسی دردهایی پرداخت که هیچ علت فیزیولوژیکی مشخصی نداشتند، اما بهشدت واقعی و فلجکننده بودند. او برای نخستین بار این فرض را مطرح کرد که بدن میتواند بهجای زبان، حامل رنج و تعارضات روانی شود.
در اینجا، درد زبان نمادینی است که روان از طریق آن سخن میگوید، زمانی که کلام ناکارآمد یا ممنوع است.
درد روانتنی، یا به تعبیری conversivepain، بهمعنای تبدیل تعارضات روانی ناخودآگاه (بهویژه تعارضات جنسی یا پرخاشگرانه) به نشانههای جسمانی است.
این فرایند، همان تبدیل (conversion) معروف است.
فروید معتقد بود که روان انسان تمایل دارد انرژیهای روانی (لیبیدو یا بار عاطفی مرتبط با یک خاطره یا میل سرکوبشده) را تخلیه کند. اگر راه تخلیهی نمادین بسته شود، بدن این انرژی را بهصورت درد، فلج، اختلالات گوارشی یا جنسی نشان میدهد. درد در اینجا نه تنها روانزاد است، بلکه دارای معناست؛ معنایی که در رمزگذاری ناخودآگاه دفن شده است.
برای مثال، زنی که در نوجوانی مورد تعرض قرار گرفته اما خاطرهی آن را سرکوب کرده، ممکن است سالها بعد دچار درد لگن، میگرن یا تهوعهای غیرقابل توضیح پزشکی شود. درد، بازگشت امر سرکوبشده است.
از دیدگاه فروید، تحلیل این دردها نه با دارو، بلکه از طریق دسترسی به لایههای ناخودآگاه و بازسازی تاریخچهی رنجها ممکن است.
روانکاوی، یعنی دادن زبان به آنچه بدن، در سکوت، فریاد میزند.
۷. درد، خیالپردازیهای ناخودآگاه و ساختار روانی
یکی از مهمترین مفاهیم در نظریه فروید، فانتزی (خیالپردازی ناخودآگاه) است.
خیالپردازیها ساختارهایی ذهنیاند که بین میل، واقعیت، و ابژههای روانی میانجیگری میکنند. فانتزیها ناخودآگاهاند اما ساختار روانی فرد را شکل میدهند؛ آنها اسکریپتهاییاند که رفتار فرد را، بدون آنکه بداند، هدایت میکنند.
فروید دریافت که برخی از فانتزیها حول محور رنج، تنبیه، یا قربانی بودن ساخته میشوند. این فانتزیها معمولاً ریشه در رابطهی اولیه با والدین دارند.
مثلاً کودکی که فقط زمانی توجه مادر را جلب کرده که بیمار یا زخمی بوده، ممکن است ناخودآگاه باور کند که «تنها از طریق درد میتوان عشق را دریافت کرد.»
در چنین حالتی، فرد در تمام عمر خود، روابطی انتخاب میکند که در آن درد، طرد یا تحقیر تجربه میشود، زیرا درد بخشی از الگوی عشقی ناخودآگاه اوست. این الگو در مازوخیسم اخلاقی، افسردگیهای مزمن و حتی در ساختارهای روانتنی تکرار میشود.
به زبان فرویدی، درد ممکن است جایگزین یا فتیشی ابژهی گمشده شود؛ درد بهمثابه چیزی که جای ابژهی ناکام را پر میکند. در فانتزی ناخودآگاه، درد میتواند شکل منحرفشدهی رابطه با ابژهی عشق، والد، یا حتی با خودایگو باشد. اینجاست که درد، بهجای آنکه طرد شود، میل به آن تثبیت میشود.
فروید همچنین به پیوند درد و احساس گناه اشاره میکند:
فانتزی گناه میتواند موجب میل به تنبیه شود، و بدن، صحنهی اجرای این فانتزی میشود. در نتیجه، درد نه صرفاً علامت اختلال، بلکه ساختاری از لذت معطوف به رنج است.
نتیجهگیری: درد بهمثابه پیام روان
در نظریه فروید، درد صرفاً یک نشانه پزشکی یا ناهنجاری نیست؛ بلکه پدیدهای روانی و حامل معناست.
دردی که بدن یا روان تجربه میکند، میتواند نشانهای از تعارضهای حلنشده، فقدانهای پردازشنشده، میلهای سرکوبشده، یا گناههای ناهشیار باشد.
روانکاوی، وظیفه دارد به این درد گوش دهد، آن را رمزگشایی کند، و به فرد کمک کند که آنچه ناگفتنی بوده را در قالب زبان بیاورد.
نویسنده: گلنوش ابراهیمی
شروع گفتوگو
اگر این متن به تجربه شما نزدیک است، میتوانید برای هماهنگی جلسه اولیه از طریق تماس یا واتساپ اقدام کنید.

