پناهگاهی در آغوش مادر: روانکاوی مراقبت از نوزادان در روزهای جنگ
پناهگاهی در آغوش مادر: روانکاوی مراقبت از نوزادان در روزهای جنگ
مقدمه:
در زمان جنگ، جوامع دچار فروپاشی بیرونی میشوند، اما یکی از خطرناکترین پیامدهای آن، آسیبهای درونی و روانی به افراد، بهویژه کودکان و نوزادان است.
برخلاف تصور عمومی که فکر میکند نوزادان از وقایع بیرونی بیخبرند، روانکاوی نشان داده که ذهن نوزاد نهتنها فعال است، بلکه تجربههایی که در این دوران شکل میگیرد، بنیان روانی کل زندگی آینده فرد را تحت تأثیر قرار میدهد.
بر اساس نظریههای روانکاوی، نوزادان در ابتدای زندگی فاقد سازوکارهای ایگو برای تنظیم اضطراب و هیجانات خام هستند و تنها از طریق مراقب (مادر یا جانشین مراقب اولیه) میتوانند تجربههایشان را هضم و سازماندهی کنند.
جنگ، این پیوند حیاتی را مختل میکند.
۱. روان نوزاد بهمثابه روانی نابالغ و هیجانزده:
در نظریه کلاین، نوزاد با دنیایی پر از اضطراب آغاز میکند که هنوز تمایز روشنی بین خود و غیر ندارد. اضطرابهای اولیه نوزاد، ناشی از فانتزیهای مرگ، از دست دادن، گرسنگی، و نابودی است. در این مرحله که موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید نام دارد، نوزاد به «ابژه خوب» نیاز دارد تا تجربههای مثبت را درونی کند.
جنگ، با ایجاد ترس، گرسنگی، صداهای بلند، بینظمی در ریتمهای روزانه و نگرانی مادر، باعث تشدید این اضطرابها شده و مانع از شکلگیری «ابژه خوب» درونی میشود.
نوزادان ذهنی دارند که هنوز مرزهای مشخصی ندارد. دنیای درون و بیرون برایشان آمیخته است.
وقتی صدای بمباران میآید، اگر مراقب آشفته و ترسان باشد، این ترس بیواسطه به نوزاد منتقل میشود و او آن را نه بهعنوان صدای بیرونی بلکه بهعنوان آشوب درونی تجربه میکند.
در غیاب یک “ابژه نگهدارنده”، روان نوزاد با «وحشت بینام» (بیون) مواجه میشود؛ اضطرابی که بهسختی میتوان آن را پردازش کرد.
۲. نقش مادر بهعنوان ابژه نگهدارنده (holding environment):
در نظریه وینیکات، مادر بهعنوان محیط نگهدارنده نهتنها از لحاظ فیزیکی بلکه روانی، نوزاد را در آغوش میگیرد.
این محیط، شامل قابلپیشبینی بودن، پاسخدهی به نیاز، تماس جسمی گرم و حضور روانی مادر است.
جنگ، ساختارهای قابل پیشبینی را تخریب میکند. اما اگر مادر بتواند ولو بهطور نسبی، نظمهای کوچکی در زندگی نوزاد ایجاد کند (مثلاً زمان مشخص برای تغذیه، خواب، لالایی، لمس آرام)، این تجربههای نگهدارنده میتوانند از اضطراب روانی نوزاد بکاهند.
حتی در دل بحران، اگر مادر بتواند ولو برای چند دقیقه، چهرهای آرام، صدایی قابل پیشبینی، و آغوشی گرم ارائه دهد، این خود میتواند همان عملکرد “نگهدارنده” را ایفا کند.
مراقبت جسمی از نوزاد کافی نیست؛ حضور روانی، نگاه کردن، لمس ایمن، و حفظ ریتمهای ساده (مثل زمان تغذیه و خواب) حتی در دل پناهگاه، ساختار روانی ایجاد میکند.
۳. مادر بهاندازه کافی خوب (Good Enough Mother):
وینیکات بر آن است که مادر لازم نیست کامل باشد؛ بلکه کافیست بهاندازه کافی خوب باشد.
یعنی بتواند در بخش قابلتوجهی از زمان، به نیاز نوزاد پاسخ دهد، هیجانهای نوزاد را تحمل کرده و بازتاب دهد.
در زمان جنگ، مادر خود تحت فشار شدید روانی است، اما اگر بتواند حتی لحظاتی از روز را به تماس چشمی، بازی ملایم، تغذیه با آرامش و صدای ملایم اختصاص دهد، این لحظات درونیسازی میشوند و ایمنی پایهای برای نوزاد فراهم میکنند.
چه در شرایط جنگی، چه در شرایط عادی انتظار مادر کامل بیرحمانه و دور از واقعیت است.
اما اگر مادر بتواند در بخشهایی از روز، حتی لحظهای، به نیاز نوزاد پاسخ دهد، حضور داشته باشد، و از فروپاشی کامل خود جلوگیری کند، این خود عمیقاً محافظتکننده است.
در واقع، مادرانی که اجازه میدهند لحظههایی از بازی، تماس چشمی، یا نوازش با نوزاد رخ دهد—even under threat—در حال تزریق امید به روان کودکاند.
۴. بازی، تکرار، و ساختار در دل ویرانی:
در نظریه بیون، ذهن نوزاد برای هضم تجربههای خام (element beta) نیاز به مادر دارد تا آنها را «contain» کرده و به تجربههای قابلفهم (element alpha) تبدیل کند.
بازیهای ساده مثل تکان دادن ملایم، آواهای تکراری، لمس منظم، و آواز خواندن به نوزاد، کانتینری روانی برای پردازش ترسها فراهم میکند.
تکرار، بهویژه در زمان جنگ، ساختاری نمادین برای مقابله با هرجومرج بیرونی میشود.
اغلب تصور میکنند که نوزاد چیزی نمیفهمد، اما روانکاوی میگوید که نوزاد همهچیز را “حس” میکند.
خواندن لالایی، تکرار بازیهای بدنی (مثل بوسه بر کف دست یا قلقلک دادن)، یا تکرار آواهای ملایم، میتوانند نوعی “قاب” برای تجربه روانی کودک فراهم کنند.
بیون معتقد بود ذهن، تجربههای خام حسی را با کمک یک دیگری (مادر) هضم میکند. این بازیها میتوانند اشکال ابتدایی همان کارکرد ذهنیسازی را برای نوزاد شکل دهند.
۵. اهمیت تنظیم مشترک (co-regulation) در روزهای پرتنش:
نوزادان فاقد ظرفیت خودتنظیمیاند و تنها در حضور مراقبی که خود تا حدی تنظیم شده است، میتوانند هیجاناتشان را تنظیم کنند.
در روزهای جنگ، اگر مادر بتواند با تنفس عمیق، تماس فیزیکی، حرکت دادن بدن نوزاد، یا تماس پوست به پوست، به فرایند تنظیم مشترک کمک کند، این عملکرد همانند سوپاپ اطمینان روانی برای نوزاد عمل میکند.
اگر مادر بتواند حتی اندکی از اضطراب خود را در حضور یک بزرگسال دیگر یا در جلسات تحلیل، یا در نوشتن یا گفتن بیان کند، آن اضطراب دیگر به شکل تصاعدی به نوزاد منتقل نمیشود.
روان نوزاد، اضطراب بیاننشده مادر را همانند ترس از مرگ تجربه میکند. پس حمایت روانی مادر (از طریق گروههای حمایتی، گفتوگو یا حتی تنفس آگاهانه) قدمی اساسی در محافظت از روان کودک است.
۶. کاهش انتقال اضطراب مادر به نوزاد:
بیون معتقد بود که مادر در نقش «کانتینر» container باید بتواند اضطرابهای نوزاد را بگیرد، پردازش کند، و بهگونهای هضمشده به او بازگرداند.
اما اگر خود مادر مملو از اضطراب باشد و نتواند آن را بیرون از رابطه با نوزاد تخلیه کند (مثلاً با بزرگسال دیگر صحبت کند، گریه کند، یا کمک روانی دریافت کند)، این اضطراب خام مستقیماً وارد روان نوزاد میشود و او را دچار «ترس بینام» میکند.
حمایت از روان مادر، یعنی حمایت از روان کودک.
زبانی که هنوز برقرار است در شرایطی که زبان گفتار و منطق از کار میافتند، لمس بدن، نوازش، تماس پوست به پوست با نوزاد میتواند مهمترین کانال انتقال ایمنی باشد.
۷. لمس ایمن، نوازش، تماس چشمی:
بالبی در نظریه دلبستگی تأکید دارد که تماس فیزیکی یکی از اجزای اصلی ایجاد دلبستگی ایمن است. در دل جنگ، که کلام از کار میافتد و منطق فلج میشود، لمس بدن، نوازش با دست گرم، تماس چشمی آرام، و حضور فیزیکی مستمر، زبان اصلی ارتباط با روان نوزاد است. این عناصر، نهتنها برای کودک بلکه برای بازیابی تنظیم روانی مادر نیز حیاتیاند.
بالبی نشان میدهد که تماس فیزیکی منظم در ماههای اول زندگی، بستر ایمنی دلبستگی را فراهم میکند و همین دلبستگی بعدها منبع تابآوری میشود.
۸. محافظت از نوزاد در برابر صداها و صحنههای تروماتیک:
نوزادانی که بارها در معرض صدای آژیر، انفجار، فریاد، مرگ اطرافیان یا آوارگی قرار میگیرند، گرچه زبان ندارند، اما تجربههای تروماتیک را در بدن و روان خود رمزگذاری میکنند.
حضور مادر و تلاش برای قرار دادن نوزاد در محیطی ولو نسبی آرام (حتی پناهگاهی کوچک)، یا استفاده از صداهای سفید (white noise)، و دور کردن از منابع دیداری-شنیداری خشونتآمیز، قدمی بزرگ برای حفظ روان نوزاد است.
تا جای ممکن باید صحنههایی که پر از فریاد، تصویر مرگ یا صدای انفجار است از دید و شنود نوزاد دور نگه داشته شود. حتی اگر کودک زبان ندارد، ولی آنها را رمزگذاری میکند. تجربههای شدید، بدون حضور یک مادر آرام، تبدیل به تروماهای بیکلام در روان نوزاد میشوند که بعدها در رفتار، خواب یا رابطه بازآفرینی میشوند.
۹. رابطه مادر-کودک بهمثابه بنیاد سلامت روان:
رابطه مادر و کودک، نخستین و عمیقترین بستر شکلگیری روان انسانی است.
در این رابطه، نهفقط بقاء فیزیکی، بلکه احساس ایمنی، اعتماد پایه، و ادراک خویشتن شکل میگیرد.
جنگ این رابطه را تهدید میکند. هرگونه فاصله، قطع ارتباط یا اضطراب شدید مادر، میتواند به فروپاشی ساختار روانی نوزاد بینجامد.
اما اگر مادر بتواند حتی در دل آوار، حضور روانی خود را حفظ کند، کودکش همچنان میتواند معنا، پیوستگی و امید را تجربه کند.
مادران باید بدانند که نقش آنها حیاتی است، حتی زمانی که احساس ناتوانی میکنند.
نتیجهگیری:
در روزهای تاریک جنگ، روان نوزاد در معرض خطر فروپاشی بنیادین قرار دارد.
اما روانکاوی به ما میآموزد که حتی در دل ویرانی، آغوش مادر، تماس ملایم، پاسخدهی به نیازها، و خلق ریتمهایی قابل پیشبینی، میتوانند پناهگاهی برای روان کودک ایجاد کنند.
این پناهگاه روانی، شاید بعدها در ناخودآگاه کودک، به عنوان تجربهای از امکان زیستن، ادامه دهد.
بنابراین، مراقبت روانی از نوزاد، عین مراقبت از آینده است.
توصیه من به مادرانی که نوزاد دارند این هست که اگر براتون مقدور هست به جلسات روانکاوی بیایید.
نقش شما خیلی اثرگذار و مانگار است در روان و آینده فرزندتان.
شروع گفتوگو
اگر این متن به تجربه شما نزدیک است، میتوانید برای هماهنگی جلسه اولیه از طریق تماس یا واتساپ اقدام کنید.

