مرگ
ما که میل نداریم با زندگی روبه رو شویم ،همه عمر خود را در انکار و فرار از محدودیتها و پایان ها میگذرانیم.
اما هیچ کس نمیتواند از مرگ فرار کند و تنها هنگامی که مرگ نزدیک میشود، ما اجازه میدهیم ،انکارمان قبل از ما بمیرد.
تا قبل از آن لحظه، ما با تخیلاتمان مرگ را از خود دور میکنیم، آرزوی ما برای دنیایی عاری از خسران، رنج مداوم ایجاد میکند ،ما در انتظار دنیایی میمانیم که میخواهیم، اما دنیای واقعی از راه میرسد.
مرگها روی هم تلمبار میشوند، پایان ها، بیماریها و از دست دادن عزیزان، تا اینکه نوبت ما فرا رسد. این مرگها آنقدر بر تخیلات ما ضربه میزنند و آنها را خرد میکنند ،که در، نهایت خودداری ما از روبه رو شدن با محدودیتها میمیرد.
این اعتراض فردی نیست، بلکه فرهنگی هم است. فرهنگ غرب دچار مرگ هراسی است.
ما با شعارهای خیالی از مرگ فرار میکنیم
“فقط انجامش بده”،
“هر کس که بخوای میتونی باشی”،
“همه چیز میتونه مال تو باشه”
این خیالات بعنوان واقعیت به ذهن ما تزریق میشوند، اما این محدودیتهای زندگی و مرگ اند که واقعی اند.
ترس از پایان یافتن، به ندرت خود را به صورت ترس نشان میدهد، زیرا؛ ما با کارهایی همچون رژیمهای غذایی، جراحی پلاستیک، رنگ کردن مو، زندگی مصرفی و میل عجولانه و دیوانه وار به بیشتر انجام دادن و بیشتر بودن، ترس را از خود دور نگاه میداریم.
در این میان پوستمان شل میشود، موهایمان خاکستری میشوند و کارهای کمتر و کمتری انجام میدهیم و نمیتوانیم چیزی باشیم که نیستیم؛ جوان تر و از مرگ دورتر.
یکی از دوستانم که متخصص تغذیه است روزی به من گفت؛ درست غذا بخور، ورزش کن و آخرش بمیر.
اگر مردن را جنگی تلقی کنیم که باید در آن پیروز شویم خواهیم باخت، هر چقدر رژیم بگیریم و جراحی پلاستیک کنیم بازهم خیلی زود خوراک کرمها میشویم. اما اگر از زندگی امتناع نکنیم با زیستن در مرگ روبرو خواهیم شد.
نویسنده: جان فردریکسون
شروع گفتوگو
اگر این متن به تجربه شما نزدیک است، میتوانید برای هماهنگی جلسه اولیه از طریق تماس یا واتساپ اقدام کنید.

